همه چیز آزاد است چون خدا آزاد خلق کرده.

به نام خدا شروع می کنیم و در این صفحه همه چیز گذاشته می شود.

بسم الله الرحمن الرحیم
امیدوارم از مطالب لذت ببرید و اینو یادمون باشه همیشه خدا با ماست

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
کلمات کلیدی
آخرین مطالب

۴ مطلب با موضوع «دینی» ثبت شده است

شهامت یتیم

هنگامی که پیامبر {ص}در مکه مردم را به سوی الله فرا خواند واعلام کرد :(لا اله الا الله محمد رسول الله)قریشیان خشمگین شدند,زیرا آنها بت ها را میپرستیدند ,ودر در خانه کعبه که حضرت ابراهیم و اسماعیل (ع)آن را برای پرستش خدای یگانه ساخته بودند ,360 بت وجود داشت.به این خاطر بود که آتش خشم قریشیان شعله ور گردیدوبه سوی پیامبر آزار و اذیت رسانیدند و مسلمانان را شکنجه کردند ,اما پیامبر مانند کوه در برابر آنها ایستادگی کردند.

اما قریشیان مردم را از اسلام باز میداشتند و نمی گذاشتندکه مسلمانان آزادانه خداوند را عبادت کنند. خداوند به رسول خود اجازه داد تا به مدینه هجرت کند .ایشان به مدینه هجرت کردند و درآنجا با استقبال مردمان مهربانی که از قبل مسلمان شده بودن مواجه شدند.

پس از آ« که رسول الله {ص}در مدینه سکونت گزیدند,تصمیم گرفتند در آن جا مسجدی بنا کنند و مسجد قطب و محوری است که زندگی اسلامی دور آن می چرخد.

حضرت محمد{ص}درخانه ی (ابو ایوب انصاری)رضی الله عنه منزل گرفت ومیهمان او بود.نزدیک خانه ایوب انصاری خرمنگاهی وجود داشت.رسول خدا {ص}تصمیم گرفت که در آنجا مسجد را بنا کند.رسول خدا از ایوب انصاری پرسید این زمین مال چه کسی است ؟

مردی از انصار به نام  (معاذبن عفرا)گفت:ای رسول خدا این خرمنگاه از آن دو یتیم است اسم یکی سهل و دیگری سهیل است .

رسول خدا آنها را فراخواندند.سپس پس از آمدن آنها درباره زمین و البته قیمت آن با آنها صحبت کرد.

(سهل)و(سهیل)به رسول خدا گفتند:ای پیامبر خدا زمین از آن خداست مسجد را بنا کنید ما نیز خوشحال میشویم ولی پیامبر آن را نپذیرفت و قیمت آن را به آن ها پرداخت.

مسلمانان شروع به ساختن مسجد کردند و پیامبر هم پا به پای آن ها کار می کرد که یکی از یاران ایشان گفت:

((به راستی انکه پیامبر{ص}کار کند و ما بنشینیم عملی گمراه کننده است.))

مسلمانان در حالی که مسجد را می ساختند میگفتند:

پروردگارا !زندگی واقعی در آخرت است ,پس بر انصار مهربانی کن.

بعد ها حضرت عثمان و خلفای دیگر کم کم مسجد را توسعه دادند که تبدیل به مسجدی زیبا و بزرگ شد که هزاران مردم در آن جای می گرفت.


امیدوارم خداوند به همه ما توفیق خواندن نماز در پیامبر را بدهد .آمین.


((برگرفته از داستان هایی از تاریخ برای نوجوانان))


freecontent.blog.ir

لطفا نظرات را درمورد این داستان ها و مطالب سایت بنویسید. تشکر

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۶ ، ۱۳:۵۶
نعمان میرزایی

                                         میزبان گرسنه 

                    مهاجرین وانصار


حضرت پیامبر {ص}ویاران وفادارش از مکه به یثربهجرت کردند وآنجا سکونت گزیدند.

آری ,آنها خانه ها و اموال و برادران خود را در مکه جا گذاشتند و به یثرب هجرت کردند,بدین جهت خدا ورسول آنهارا مهاجرین نام نهاد.

مسلمانان یثرب از آنها استقبال کردند واز آمدن آنها خوشحال شدند وبه استقبال آن ها رفتند و به آنها جا و مکان دادند,واختیار مال خود را به آن ها دادند,بدین جهت خدا ورسولش آن مردمان را انصار نامیدند.

مهاجران به آنها گفتند:خداوند به مال شما برکت دهد ما به آنها نیازی نداریم فقط مارا به بازار راهنمایی کرده تا به کسب و کار بپردازیم .

اینگونه نیز کردند,آنان به بازار رفتندوبه دادوستد پرداختندوخداوند هم به کار و کسب آنها برکت داد و ثروت خوبی بدست آوردند.

یثرب اکنون شهر پیامبر بود وهمه آ«را ((مدینه الرسول))میخواندند.

مدینه به شهر اسلام تبدیل شد یگانه شهری که درجهان وجود داشت.

مدینه محل هجرت مسلمانان جهان بود .هرگاه شخصی مسلمان و قومش اورا اذیت می کرد ,به مدینه هجرت می کرد واز قوم خود نجات پیدا میکرد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ بهمن ۹۶ ، ۱۷:۴۲
نعمان میرزایی

پیامبر اکرم فرمودند:

در روز و شب جمعه بر من صلوات بفرستید ؛هر کس بر من صلوات بفرستد خداوند 10 برابر به او صلوات می فرستد.



پس صلوات یادمون نره !!!!

اللهم صلی الا محمد وآل محمد .

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۵۵
نعمان میرزایی

                                                 بهترین نگهبان

حضرت پیامبر {ص}در شهر مکه ,وطن وسرزمین نیاکان خویش,چشم به جهان گشود.مردم مکه بت پرست بودند ودر زندگی جاهلانه ای به سر می بردند.زندگی آنان سراسربتپرستی ونادانی وستم بود که خداوند آن را نمی پسندید,بدین جهت خداوند حضرت محمد{ص}رادرسن چهل سالگی به پیامبری برگزید وبراووحی فرستاد و به وی مأموریت دادتامردم را به یکتا پرستی ودین خالص وکارهای پسندیده دعوت کند,اما مردم مکه با او مخالفت ورزیدندودشمنی با او برخاستند تا اینکه سرانجام زمین برای دعوت و عقیده تنگ آمد.

  خداوند به پیامبرش دستور داد تا به مدینه هجرت کند .حضرت محمد {ص}بادوستشحضرت ابوبکر مخفیانه از مکه بیرون رفتند تا اینکه به غار ثور که بر کوهی میان مکه ومدینه قرار داشت ,رسیدند و داخل غار رفتند.

خداوند عنکبوتی فرستاد که میان غارودرختی که جلوی غار بود ,تار تنید ورسول الله وحضرت ابوبکر را پوشانید و دوکبوتر چاهی نیز به دستور خداوند ,پر زنان آمدند وبرشاخه ای نشستند.

        

                 وسپاهیان آسمان وزمین از آن خداست .   {فتح/4}


تعقیب کنندگتن به دهانه ی غار رسیدند وبرای اینکه پیامبر و یار غار ایشان را ببینند ,کافی بود به پایین نگاه کنند ولی خداوند به آن ها این توفیق را ندادوآن در بین خود گفتن چطور ممکن است کسی داخل برود ولی این تار سالم بماند؟

هنگامی که در غار بودند ,ابوبکر {رض}که پاهای مشرکان را میدید گفت :یا رسول الله !اگر یکی از آن ها پای خود را بردارد و به پایین نگاه کند مارا خواهد دید .پیامبر فرمود :درباره دو نفری که سومینشان خدا است چه فکر میکنی ؟

خداوند در این باره می فرماید:

 

دونفرهنگامی که در غار بودند آنگاه که به یار خود گفت :نگران مباش!بی گمان خدا با ماست .{توبه/40}

آری ,سرانجام تعقیب کنندگتن ودشمنان سرسخت ,دچار اشتباه شدند وناکام برگشتند.

  حضرت پیامبر در مدینه اقامت گزیدند و به تدریج دعوت به اسلام در همه جا فراگیر شد و مرم کم کم به اسلام می گرویدند اما قریش و مشرکان همچنان با مسلمانان دشمنی می ورزیدند و با اسلام و مسلمانان به جنگ پرداختند و مسلمانان نیز در برابر آنان پاسخ گفتند.

رسول الله به غزوه ای رفت ,آیا میدانید ((غزوه))چیست؟

حتما میدانید که مسلمانان در راه خدا جهاد می کردند و برای رضای خدا وند با مشرکان و کافران می جنگیدند,شاید فضیلت جهاد را نیز میدانید .پیامبر {ص}بعضی اوقات همراه با مسلمانان به جنگ می رفت وگاهی نیز بنا به کار یا مصلحتی در مدینه می ماندند و سپاهی برای جنگ می فرستادند.

پس ((غزوه))جنگی استکه پیامبر در آن حضور داشتند .

آری ,رسول خدا در روز های داغ تابستونی به غزوه رفته بود و هنگام ظهر که از غزوه بر میگشت تصمیم گرفت که اندکی استراحت کند .

دربیابان جایی جز زیر سایه درختان برای استراحت وجود نداردودر آن بیابان درختی غیر از ((سمر))(مغیلان)یافت نمی شد .

حضرت محمد {ص}زیر سایه یکی از آن درختان فرود آمدو شمشیرش را به شاخه ای آویزان کرد مردم متفرق شدند و خوابیدند .حضرت پیامبر نیز زیر سایه آن درخت خوابیدند.

اندکی بعد مردی از مشرکان آمد و شمشییر حضرت را که آویزان بود برداشت وآن را از غلاف کشید .در این لحظه رسول خدا بیدار شدند .

مشرک که اشمشیر را دست دست خود گرفته بود به پیامبر گفت از من میترسی؟

پیامبر گفت:خیر !

مشرک گفت:چه کس تورا از دست من نجات میدهد ؟

پیامبر گفت:(((الله)))

در پی این سخن به اذن الله شمشیر از دست مشرک افتاد و پیامبر آن را برداشت .

پیامبر به مشرک گفت :چه کس تو را از دست من نجات میدهد ؟

مشرک :بهترین مبارزان هم الان نمی توانند!

پیامبر به او گفت :آیا گواهی میدهی که جز خدای یکتا خدایی نیست و من پیامبرش هستم ؟

مشرک :خیر!ولی با تو عهد میبندم که هرگز با تو نجنگم و با قومی علیه تو همراه نشوم .

پیامبر اورا پس از سخنش ازاد کرد

مشرک نزد همراهان خود برگشت به آنان گفت :من اکنون از نزد بهترین انسان جهان آمدم.


(((((برگرفته از کتاب داستان هایی از تاریخ برای نوحوانان)))))





freecontent.blog.ir


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۳۴
نعمان میرزایی